تبليغاتX
دلدادگی

دلدادگی

هزار نکته درین کار و بار دلداریست

هنگامه تحویل سال دعای «یا مقلب القلوب و الابصار...» را خواندم، حال آنکه خواندن قرآن و ادعیه دینی، مهارت خاصی را می‌طلبد و تخصص منحصر به خود را می‌خواهد. در آن قطعه، همچنین غزلی از حافظ با مطلع «ساقیا آمدن عید مبارک بادت  وآن مواعید که کردی مرود از یادت » را با زبان شیرین فارسی خواندم.

در رهگذر همین تحویل سال مطمئن شدم که خواندن «ربنا» نیازمند تسلط بر آیات الهی است، به عبارتی باید قاری قرآن بود تا «ربنا» را آنچنان که شایسته است، خواند. از همین رو است که بارها گفته‌ام اگر اشعار فارسی با معنا و مضمون «ربنا» گفته شود با جان و دل برای هموطنان و همه مردم جهان می خوانم. اما چرا در کاری که نمی دانم و بلد نیستم باید دخالتی داشته باشم؟
بسیاری می‌گویند چرا «ربنا» را نمی‌خوانی که در پاسخ آنها می گویم که من زبان فارسی را می خوانم که اگر آوای خوشی دارد از لطف حضرت پروردگار است با این همه اگر می‌توانستم که «ربنا» را بخوانم باز هم این کار را نمی‌کردم! آقای شجریان از آنجا که خود قاری قرآن بوده‌اند، «ربنا» را آنچنان خوب خوانده‌اند و حق مطلب را ادا کرده‌اند که دیکر نیازی به نسخه دوم نیست،با این حال چرا باید دنبال دیگرانی باشیم تا این قطعه دلنشین را بازخوانی کنند؟ چرا از داشته هایمان بهره نمی‌بریم؟

اگر آقای شجریان راضی به پخش این قطعه از صداوسیما نیست ـ که هست ـ می توانیم به شکلی دیگر روزهای رمضانی خود را با این نوای ماندگار افطار کنیم؛ امروز دیگر لوح فشرده «ربنا» در خانه همه مردم پیدا می‌شود و گوشی‌های تلفن همراه نیز این قطعه شنیدنی را میزبانی می‌کند...

اگرچه باید گفت آیاتی که آقای شجریان خوانده‌اند سالهاست در تاروپود زندگی مردم ریشه دوانده و صداوسیما نیز بهتر است به جای جایگزینی، «اولین نسخه و نسخه اول» را پخش کند.

فکر و اندیشه هنرمند در اثر او جاری است و این نوای «ربنا» از عمق اعتقادات شجریان بر جان و دل مردم مسلمان می‌نشیند فارغ از رای و نظر سیاسی امروز او...

به قطعیت می‌توان گفت «ربنا» دیگر در کائنات منتشر شده است و به هیچوجه در بند پخش از رسانه ها نیست اما چه بهتر که شائبه‌ها را برطرف کنیم و دامن هنر را به سیاست آغشته نکنیم...

علیرضا افتخاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت 0 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

و شب هزار خاطره موزون مرا
مرور میکند ...

پلکهای خشک من
میان پولکهای ناب پاک
میان دستهای دسته شبانه عزا
میان حضور حزین احیا
باز مانده ...
حس حسرت خوابهایی که
جا ماندم
غم غفلت گامهایی که
پس رفتم
سیاهم میکند
سیاه ... سیاه سیاه ...

تاب می آورم و امید
ناله میکنم و ندا
صیحه میرنم و صلا

هی نسیم سپید سحر
اینجا که میدوی
ببر سلام مرا
ببر کلام حزین مرا ...

برو که بیاید
آنروز که باید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 2 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

نیایشی با او که ماه عشقبازی اش فرا رسیده است.

خدایا!
هرکه مست از شراب چشم تو نیست، زنده به چیست؟

خدایا!
ما بنده توئیم و بنده را جز اطاعت نشاید.به ما الفبای بندگی بیاموز.

خدایا!
بی نگاه لطف تو،هیچ کار به سامان نمی رسد.نگاهت را از ما دریغ نکن.

خدایا!
عنانمان را از دست نفسمان بستان و یاد خودت را چنان در دلمان بنشان که تو از چشممان ببینی و از گوشمان بشنوی و از زبانمان بگویی.

خدایا!
نگاهمان را از غیر خودت بگردان و ما را نگران خودت بگردان.

خدایا!
به ما آداب عاشقی بیاموز و اصول عشقبازی و راه و رسم کرشمه شناسی.

خدایا!
چشم دیدن جلوه های جمالت را به کوردلان زیبایی نشناس عنایت کن.

خدایا!
در قیامت با چه رویی به چشمهای تو نگاه کنیم که در مقابل عمری نعمت،جز گناه و معصیت نیاورده ایم.شرمساریِ آن روز از هر عذابی دردناک تر است.دستمان بگیر.

خدایا!
دین و دیانت را برای اهل تدیّن معنا کن.

خدایا!
خنجر جهالت،کندتر از شمشیر عداوت نیست.پناه بر تو از جهالت دینداران و عداوت دنیامداران.

خدایا!
عالمان و هنرمندان و خطیبان را عاملان به گفته هایشان قرار ده.

خدایا!
شهوت شهرت را از دل هنرمندان ببر و و به جای آن اخلاص و معرفت بنشان.

خدایا!
به چشم، گریه بیاموز و به دل ،اِنکسار و به همه جوارح و اعضا،بندگی.

خدایا!
تشنگان دیدار خودت را به جرعه ای از جمال مهدی مهمان کن.

خدایا!
به دست حجت خاتم، گره از کار فرو بسته ی عالم بگشا.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/23ساعت 9 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

میدانی ،
مهتاب و تو
سرچشمه یک رودید
سرخط  یک کلام  ،
سرفصل یک کتاب ...

عارف که میشوی
گویی هوایِ حالِ احساس منی ...
افسوس  افسوس ...
گمگشتۀ یک آنِ لبالب گریستنم ...
سرگشتۀ یک کلامِ دلچسبِ عاشقانه ام

فردا،
حوالی حزن دل انگیز صبح دم
یادش را و کلامش را
مرور خواهم کرد و
سکوت ...

و چیستم من در
این سکوت ناهنگام ...
این هبوط بی فرجام ...
کلامم بخیر و صبح هم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/20ساعت 2 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

باز این بغض بیقرار و اشک بی امان درمان نمیشود .
دلم برای کبوتر و یاس و ضریح زار،
تنگ تنگ شده .
او را که دیدی ، بگو ،
به او بگو جایی میان آهن و دل و سنگ
به پیله ای دلگیرم .
تنها گاهی نگاهی ،
نیم چشمی هم برای رهایی من
کافیست.
به یاد و یار میسپارمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  |