دیدن خودم در آینه ۳۲ سالگی سخت است ! مادرم در همین ساعت در همین لحظات زیبا و خدایی مرا از ازل به بدل آورد . فکر کن ۳۲ سال پیش ...
بلند شو ... خواب بس است ... بس ! ۳۲ سال خواب بودی و خواب !!! چه بر خود کردی !
چگونه سر زخجالت برم بر دوست ، که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم !
خدایا ای پناهم ، تکیه گاهم، سختیها میان خوب بودن و با تو بودن فاصله انداخته ! آنچه امروز مردمانم خوب میپندارند ، بی تو بودن است و رها !!!!
خدایا غافلم ، تو غفور ! خدایا ظالمم ،تو رحیم ! غفلتم را با غفرانت ببخشای و ستم بر نفسم را بر من رحمت آور ... مهربانم !!! مهربانم !!! از امشب این بنده بی پناهت را پناه ده ! در رحمتت و کرامتت !
خون در چشم است و بغض بر گلو ...
محصور و مست آوازم ... دربند مستوری و مستی ! آسمانم مرا دریاب !
ای عاشقان ، ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار ، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید
آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه ی احزان چرا این ناله ی محزون کنید
از چشم ما ایینه ای در پیش آن مه رو نهید
آن فتنه ی فتانه را برخویشتن مفتون کنید
دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
او زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید
دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ، ای صبح خیزران ، چون کنید ؟
نوری برای دوستان ، دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می نهم ، این هیمه را افزون کنید
زین تخت و تاج سرنگون تا کی رود سیلاب خون ؟
این تخت را ویران کنید ، این تاج را وارون کنید
چندین که از خم در سبو خون دل ما می رود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پرخون کنید
نوری برای دوستان ، دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می نهم ، این هیمه را افزون کنید
