۱۴ آذر ۷۵ ، دست روزگار مردی را از میانمان برد که یادش ، نامش و آثارش در لوح دلمان نقش بسته . علی حاتمی . حاتمی و اصالتش ، حاتمی و سادگی اش و حاتمی و آثار ماندگارش . حاتمی معجزه دیالوگ نویسی بود . سنگین و اثرگذار . وزین و دلنشین . گویی شعر میگفت . انگار در هنگام نوشتن ساز میزد . موزون و همگون . یادش بخیر و خوش . خدایش بیارمزد . دیالوگهایی را که به ذهنم میرسید نوشتم تا تجدید خاطره ای با پهلوان سینمایمان باشد .
شب رو باید بی چراغ روشن کرد : مادر
همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید : کمال الملک
من آرزو طلب نمیکنم ،آرزو میسازم : کمال الملک
همه عمر دیر رسیدیم : سوته دلان
آیین چراغ خاموشی نیست : دلشدگان
صبح با همسرم بحثی را آغاز کردیم که ادامه کلامی بود که دیروز بین من و عموی بزرگوارم گذشت ... باید به اتمام میرسید اما چونان گذشته " ناگهان چه زود دیر میشود " پای در راه محل کار بود...
از رضای خدا صحبت بود و چگونگی اش ...
میگفتیم اگر ما کاری را برای رضای خدا انجام میدهیم چرا اعلام کنیم ؟ چرا بگوییم : ای آقا ، این کار رو من برای رضای خدا انجام داده ام ! آیا این جز ریا چیز دیگری میتواند باشد !؟ آیا ریا جز این است که ما فعلی را منتسب به ذات اقدس بکنیم و در دل سودای دیگری داشته باشیم ؟ و آیا ریا جز ضایع کردن اجر کار در بارگاه الهی ثمره دیگری دارد ؟ شریک کردن دیگری در اجر کاری که متعلق به ذات اقدس اله است ؟!
اگر ما کودکی را سرپرستی میکنیم ، چرا به دیگران بگوییم در راه رضای خدا من این کودک را سرپرستی میکنم ؟ آیا رضای خدا جز در آرامش و احساس شخصیت آن کودک است ؟! آیا رضای خدا جز در کنار مردیست که با هر مشقت و سختی برای همسر و فرزندانش روزی حلال و طیب تهیه میکند و به آنان عشق میورزد ؟ آیا رضای خدا جز در کنار فرزندیست که عاشقانه و محترمانه از والدین پیر و ناتوانش نگهداری میکند ؟ آیا رضای خدا جز در کنار کارمندیست که از زمان کارش برای کارهای شخصی نمیزند ؟ و آیا ریا این نیست که مدرسه و مسجدی بنا کنیم و نام و نشان خود بر سر در آن زنیم !
پیرمردی را به یاد آوریم که شبانه و مخفیانه کولباری از آذوقه بر دوش بر در خانه مسکینان میرفت و ناشناس گرسنگان را سیر ، دردمندان را مرهم و یتیمان را نوازش میکرد و تا زمان شهادتش هیچ یک از اهالی کوفه نفهمیدند علی(ع) است که دست نوازش بر سر یتیمانشان میکشد و گرسنگان دردمند را تیمار میکند .
آیا ما پیرو آن امام هستیم !؟بین واقعیت ما و حقیقت الهی چقدر فاصله است؟ و چقدر دوست داریم دوست داشتنی و محترم نزد مردم باشیم ؟ اما به احترامی جاودانی نزد خداوند مهربانمان فکر هم نمیکنیم ! دیدگان مردم از نظر الهی برای ما مهم تر ومغتنم تر است . کداممان لذت نمیبریم از اینکه مردم ما را نیکوکار ، خیر ، مهربان و بزرگوار بشناسند و برای رسیدن به این لذت حاضریم چه کارها بکنیم ، چه بحثها که پیش نمیکشیم ،چه تدبیرها که نمیکنیم !
اما برای جلب نظر خدا چه میکنیم ؟آیا برای او هم تدبیر میکنیم ؟ یا حتی می اندیشیم ؟! به خداوندیش که نه ! چرا که ما هنوز مشرکیم . شرکی خفی اما غلیظ ! باید و باشد که بیشتر بیاندیشیم !
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب........
تمام تلاش و کوشش ما نوع بشر در زندگی برای رسیدن به سعادت و نیکبختی است وتمام ترسمان در زندگی ، از مواجه شدن با بدبختی و محرومیت است و در این راه هر تلاشی میکنیم و به هر ریسمانی چنگی میزنیم . میدانیم هر سببی و هر وسیله ای در دنیا از جهتی مفید و کارساز است و ازجهت دیگر از بین رفتنی است . مال ، همسر ، فرزند ... در واقع به هیچ یک از این اسباب نمیتوان دل بست و آرام گرفت . زیرا که اینان هم خود معلول علل دیگری هستند !
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست .........راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
باید او را بشناسیم دوباره و صدباره و هزارباره ... حضورش را ... و تپش عشقش را در زندگی احساس کنیم . اوست که سرپرستی و وکالت بندگان مومنش را به عهده گرفته و آنان را کفایت میکند ! جه وکیلی به این هوشمندی و آینده نگری سراغ داریم که دست موکل نادانش را لحظه بگیرد و او را به هر سوی صلاح هدایت کند .
و کفی بالله وکیلا ...
اگر کسی دلش به غیر خدا آرام گشت و از این حقیقت محض عبور کرد ، دیر یا زود ،زمانی به این نکته خواهد رسید که چه وجود مقتدر و لایتناهی را رها کرده و به چه موجود نامطمئنی تکیه کرده . آن روز اضطراب و پریشانی است که در دل او موج خواهد زد ، نه اطمینان و آرامش .
الا بذکرالله تطمئن القلوب !
یارب سببی ساز که یارم به سلامت.................................
و باد دل مرا ...
در آن شب دراز یلدا
به کدامین سو روان شدی !
که خیال خواب هم به چشمم نمیرود.
به کدامین سو ...
