آنک از غیری بود او را فرار .............................. چون ازو ببرید گیرد او قرار
من که خصمم هم منم اندر گریز .................... تا ابد کار من آمد خیز خیز
نه به هِندَست ایمن و نه در خُتَن ......... آنکِ خَصم اوست سایه خویشتن
دیشب دیروقت با همسرم تفالی به مثنوی معنوی مولانا زدیم و به حکایت دلنشین حکیم و طاووس بر خوردیم . مولانا بس دلنشین و دلفریب این افسانه حکیمانه را بیان میکند . داستان از این قرار است که حکیمی در دشتی طاووسی را میبیند که مشغول کندن پرهای خود است ، او را بانگ میدهد که: ای طاوس چرا کفران نعمت میکنی و این پرهایی که همه آرزوی داشتن یکی از آنها را دارند ، بدور می افکنی ! بدان و آگاه باش که کسی که کفر نعمت میکند ، خدا بر او قهر میگیرد و نعمتها را از او سلب میکند .
زخم ناخن بر چنان رُخ کافریست .............. که رُخ مه در فراق او گریست
یا نمی بینی تو روی خویش را ............... ترک کن خوی لِجاج اندیش را
طاوس حکیم را پاسخ داد : ای حکیم ، من با داشتن این پرها هدف هزار تیر صیاد و هزار دام دشمنانم هستم ، من که نمیتوانم مواظب جان خودم باشم ، همان به که پرهایی به این زیبایی نداشته باشم که غم جان ! آرامش و جانم را بیشتر دوست میدارم تا زیبا بودن را .
آن به آید که شوم زشت و کریه ............... تا بوم ایمن در این کهسار و تیه
این سلاح عجب من شد ای فتی ................... عجب آرد معجبانرا صد بلا
مولانا در پایان این داستان پرده از راز حکمتی بزرگ برمیدارد و میگوید :
پس هنر آمد هلاکت خام را .......................... کز پی دانه نبیند دام را
اختیار آنرا نکو باشد که او ......................... مالک خود باشد اندر اِتَقوُا
جلوه گاه و اختیارم آن پَر ست ............ بَر کًنم پر را که در قصد سرست
زیباست حکایتهای مولانا و ساده و چه دوریم ما از این دریای پربرکت و لبالب از حکمت و سلامت . که حتی در سلامش هم شاکی است از جدایی مردمان از او و نالان است از شناخت ما از ظن او . در پی این جداییهاست که حال و روزِ روزگارمان اینچنین است که از خود نیز نمیتوانیم بگریزیم !!!