اذان ...
افطار ...
خدایا ... یک روز دیگر هم گذشت ، یک روز دیگر هم با حسرت گذشت ، شوق سحر ،غم افطار !!!
دیوانه این لحظاتم که اسماء الحسنی میخوانند ...
دیوانه این لحظاتم که عطر خوش ربنا میشنوم ...
دیوانه این دقایقم که دلخوش به سحری دیگر افطار میکنم ...
دریغ که میدانم این ماه هم خواهد رفت و من باز... ومن باز در کوچه پس کوچه های تاریک خور و خواب ره گم خواهم کرد ...
دریغ که هر سال میگویم و عهد میکنم و باز ...
خدایا سوگندت میدهم به این دقایق افطار ... سوگندت میدهم به لحظات تنهایی سحر ، ما را همیشه در طریق طریقت خویش نگه دار ... خدایا بغض امانم نمیدهد اما تو ما را از غضب خود مصون دار ...
نوای بی نوای ما ...
روی ار بروی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمــــانت بگستريم
گفتي ز خاک بيشترند اهل عشق من
از خاک بيشتر نه، که از خاک کمتريم
ما با توايم و با تو نهايم نيست بوالعجب
در حلقهايم با تو چون حلقه بر دريم

