تبليغاتX
دلدادگی

دلدادگی

هزار نکته درین کار و بار دلداریست

منجم تونسی که مرگ خانم دیانا و مایکل جکسون را پیش بینی کرده بود، مرگ غیر عادی باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا را در سال 2010 پیش بینی کرد.

به گزارش شبکه خبر به نقل از روزنامه وطن چاپ آمریکا، حسن الشارنی، همچنین در پیش بینی های خود درباره ایران با اشاره به اینکه هیچ حمله نظامی در سال 2010 ضد ایران انجام نمی شود، گفت: این کشور در پیشرفت برنامه های صلح آمیز هسته ای خود موفق می شود.

منجم تونسی درباره وقایع سال 2010 در کشورهای عربی پیش بینی کرد: حسنی مبارک، رئیس جمهور مصر به مشکلات جسمی زیادی دچار شود و یکی از شخصیت های سیاسی بزرگ شمال آفریقا نیز فوت کند.

الشارنی پیش بینی کرد، جونی هالیدای خواننده و بازیگر مشهور فرانسوی در سال 2010 بمیردو در جام جهانی فوتبال که در آفریقا برگزاری می شود، یک تیم اروپایی پیروز شود.

منجم تونسی همچنین درباره حوادث طبیعی سال 2010 پیش بینی کرد: زلزله های قوی ، باران های سیل آسیا و طوفان های غیر عادی در مناطق مختلف جهان اتفاق بیافتد.

در خصوص ایتالیا وی پیش بینی کرد، در سال 2010 با پایان عمر سیاسی برلوسکونی، حزب چپگرای این کشور به قدرت برسد و انتخابات پارلمانی بی سابقه ای در این کشور برگزار شود.

شارنی با پیش بینی مرگ مشکوک یاسر عرفات شهرت جهانی کسب کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 6 بعد از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

اين پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مي‌نويسم -‌كه خدا نياورد شيرشان خشك شود و نه به نيتِ خروشِ مردمان -‌كه خدا نكند حنجره‌شان خش بردارد- كه مدت‌هاست نااميدم... اين نوشته را مي‌نويسم در اين روزگارِ وانفسا فقط به يك هدف؛ يك هدفِ ملي.

اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعي كه مهم‌ترين مولفه‌ي هويتيِ ماست در افقِ انرژيِ هسته‌اي. اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط به جهتِ آگاهيِ بازرسانِ محترم، معزز و مكرمِ آژانسِ انرژيِ اتمي! كه اگر احدي از آحادِ ايشان در ادامه‌ي بازرسي‌هاي دقيقِ صندوق‌خانه‌هاي نسوان، وضعيتِ سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را در چند ماهه‌ي اخير بررسي كند، مطمئن خواهد شد كه ايران به سلاحِ هسته‌اي دست يافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌اي- مي‌شود يك نهادِ آموزشي را -‌با سي و پنج سال سابقه‌ي درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصيلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتي كوتاه به خاكِ سياه نشاند؟!

اين پاره خط نه صوتِ داوودي دارد كه جنبنده‌گان را براي شنيدن‌ش از حركت بازدارد و نه معجزِ عيسوي كه استعدادهاي درخشان را احيا كند... اين پاره خط نه مدعيِ نمايشِ تاريخِ درخشانِ استعدادهاي درخشان است، نه حتا روضه‌اي است كه پشتِ ميكروفونِ اكوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار توماني مي‌خواند! اين پاره خط دستِ بالا يك ميل‌گرد است كه سرش يك تكه صفحه‌ي فلزيِ سياه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موي مندرس و رنگي سفيد، پيرمردي بدخط نامِ "استعدادهاي درخشان" و قطعه و رديف را نگاشته است... فقط براي اين كه در ميانِ گورهاي فراوانِ نهادهاي فروپاشيده‌ي اين روزگار، گورِ استعدادهاي درخشان را پيدا كنيم... حتا "سنگي بر گوري" هم نيست...
***
من -‌با اندك تسامحي- از نسلِ اول بچه‌هاي تيزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالي صد نفر پسر بوديم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستكي وجود داشت، نه نهاد و سازماني. مركزِ آموزشِ تيزهوشِ علامه حلي و مركزِ آموزشِ تيزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع كرد به گزينشِ تيزهوشان. ما را تعدادي نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصيلِ تيزهوش كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد به هم‌راهِ كم‌شمار معلمانِ قديميِ تيزهوشان گزينش كردند تا واردِ مدرسه‌ي پسرانه و دخترانه‌اي شويم كه با هوش‌مندي همين معلمانِ قديمي، به جاي مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌هاي شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ كودكانِِ استثنايي -‌بخوانيد عقب‌افتاده‌ها! روي درِ سرويس‌هاي مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ي تيزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همين دفتر حك شده بود و براي همين در مسير رفت و برگشت وقتي ره‌گذران، شلوغ‌كاري‌هاي ما را مي‌ديدند، زيرزيركي نگاه‌مان مي‌كردند و براي بچه‌هاي سالم‌شان صدقه كنار مي‌گذاشتند كه سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصويرِ عمومي راجع به دو مدرسه‌‌ي تيزهوشان، مدارسي بود كه از در و ديوارشان نور و رنگ و تله‌ويزيون و آزمايش‌گاه مي‌چكيد و معلمان‌شان كت و شلوار و جليقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذيه سرو مي‌كرد و... حال آن كه هر دو مدرسه از معمولي‌ترين مدارسِ تهران بودند و حتا آزمايش‌گاه‌هاي مدرسه‌ي پيش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهي مصادره شده بود... اين‌گونه مدارسِ تيزهوشان در شلوغيِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پاي‌مرديِ نوجواناني كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد... مدارسِ استعدادهاي درخشان، از همان باي بسم‌الله كه نوشتم، تا همين تاي تمت كه مي‌نويسم، امكاناتِ درخشاني نداشت. چيزي كه داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه ميز مي‌خواهد و نه تخته و نه وايت‌برد و نه كامپيوتر و نه آزمايش‌گاه و نه حتا كتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمي‌خواهد... و ما از اين دست معلمان داشتيم... در نظامِ آموزش و پرورشي كه همه‌گان مي‌دانند، گرفتاري‌ش معلم است... به قراري كه اگر معلمي كلاس را نتواند اداره كند، ناظم مي‌شود و اگر ناظمي صف را نتواند به خط كند، مدير مي‌شود و اگر مديري مدرسه از دست‌ش در برود، مي‌رود منطقه و قس علي هذا تا برسد به وزير! ما معلماني داشتيم كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد...

و كه بودند اين نوخاسته‌گان؟! ايشان قرار بود رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد باشند. صبح به صبح دكتر برومند، كه به هم‌راهِ لي‌ليِ اميرارجمندِ كانونِ پرورش و رضا قطبيِ راديووتله‌ويزيون، سوگلي‌هاي علياحضرت فرحِ پهلوي بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ي مختلطِ تيزهوشان كه زيرِ نظرِ مستقيمِ مستشارانِ امريكايي در سالِ 54 و 2535 تاسيس شده بود، حاضر مي‌شد و براي بچه‌هاي تيزهوش سخن‌راني مي‌كرد كه "ما رجالِ دوره‌ي درخشانِ انقلابِ سفيديم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربيت مي‌شويد تا رجالِ ولي‌عهد -‌رضا- باشيد..." تيزهوشان، نه زيرِ نظرِ آموزش و پرورش كه مستقيما زيرِ نظرِ دفترِ علياحضرت فرحِ پهلوي بود و اين دقيقا همان ايده‌اي بود كه در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانيِ غيرِعادلانه‌اي كه نياز به آموزشِ مجزا براي تيزهوشان پيدا مي‌كرد، به درستي رعايت مي‌شد. تيزهوشانِ تايلند زيرِ نظرِ پادشاه بودند و تيزهوشانِ استراليا غيرمستقيم زيرِ نظرِ ملكه و... و تيزهوشان فرانسه را مستقيما مديا حمايت مي‌كرد كه مسوولِ كنترلِ افكارِ عمومي بود و در حقيقتِ سلطانِ معاصر...

و قرار بود همه‌ي اين خردسالانِ تيزهوش، از همان دوره‌ي راه‌نمايي، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات مي‌شد و آقا معلمِ زبان از امريكا... هنوز اين جمعِ كوچكِ خردسالان، دو-سه سالي بيش‌تر در مدرسه‌ي تيزهوشان درس نخوانده بودند كه توافق‌نامه‌ي استعدادهاي درخشان با بركلي و استنفوردِ ايالاتِ متحده‌ي امريكا براي ادامه‌ي تحصيل‌شان نهايي مي‌شد و خودِ شاه كه كم‌تر از جشن‌هاي دو هزار و پانصد ساله در جايي حاضر نمي‌شد، براي بازديد از وضعِ تحصيليِ دانش‌آموزانِ تيزهوش، به مدرسه‌ي خيابانِ الوند مي‌آمد و... و نمي‌دانست كه در ميانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چين‌شده كسي هست كه طرحِ ترورِ وي را ريخته است... طرحي كه هيچ‌وقت عملي نشد و هيچ زماني هم در تاريخِ افتخاراتِ دانش‌آموزيِ اين ملك، كسي نخواست ببيندش...

و كه بودند اين نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ي ولي‌عهدِ پهلوي و... كه نسلِ اولِ تيزهوشانِ بعد از انقلاب را گزينش كردند؟ همين‌ها كه رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقاي لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خميني بودند و موشكِ ليزري طراحي مي‌كردند براي مهندسيِ جنگ و در عينِ حال مي‌دانستند كه از موشك واجب‌تر، نسلِ بعديِ تيزهوشان است... ما زيرِ دستِ همين رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد بزرگ شديم...

مدرسه، امكانات نداشت، پول نداشت، براي همين معلمانِ قديمي‌ش فقط با فيشِ عشق مانده‌گار مي‌شدند. به‌ترين معلمانِ تهران بودند و كم‌ترين دست‌مزد را مي‌گرفتند. مديرِ اصفهاني پول نداشت تا ناظم بياورد، پس يكي از خودِ ما، نوبتي، ناظم مي‌ايستاد در مدرسه... پول نداشت تا كسي را بياورد تا درخت‌هاي كاجِ مزاحمِ حياطِ پشتي را بياندازد. پس علي كه حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ بركلي است، از روي سايه‌ي درخت، با سينوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص مي‌كرد و ما مي‌رفتيم از درخت بالا و كاج، ناجوان‌مردي مي‌كرد و از آن‌طرفي مي‌افتاد روي كولرِ آبيِ دفترِ مديرِ مدرسه تا مدير عاقبت از ترس ضررِ بيش‌تر مجبور شود نجاري بياورد در حياطِ مدرسه‌ي حسن‌آبادِ تهران و بعد هم براي اين كه از زيرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آينده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌هاي جنگ و... غافل از اين كه نجارِ حسن‌آبادي، ارمني است بالكل! ما اين‌گونه قد مي‌كشيديم...

نيمه‌ي اولِ دهه‌ي شصت، پايانِ هر سال، بيش از آن كه از نمراتِ كارنامه‌هامان بترسيم، از تعطيليِ مدرسه مي‌ترسيديم كه مسوولانِ چپ‌گراي وقت با هر مدرسه‌اي خارج از نظامِ همه‌گاني مخالفت مي‌كردند. زورشان به مدارسِ زنجيره‌ايِ اسلامي نرسيد، اما تخته كردنِ دكانِ دو مدرسه‌ي كوچكِ آموزشِ تيزهوش، زيرِ نظرِ دفتركي در معاونتِ آموزشِ استثنايي كار چندان سختي نبود. هنوز پانزده ساله نشده بوديم، كه مدير روزي جمع‌مان كرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگريبان شديم و عاقبت به هم‌دليِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصيل و معلمانِ كم‌شمارِ قديمي، ايده‌اي به كله‌مان زد. كلاس‌ها را تعطيل كرديم تا نمايش‌گاهي درست كنيم به نامِ دست‌آوردهاي تيزهوشان!

ساختنِ نمايش‌گاه پنج-شش ماه طول كشيد. هر گروهي مسووليتي گرفتند. از ميانِ فارغ‌التحصيلاني كه قرار بود رجالِ ولي‌عهد باشند، دو-سه تا قيدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند براي كمك. سه نفر را بيش‌تر به خاطر مي‌آورم... دراز و چاق و ريشو را... قدِ سه‌نفري‌شان به قاعده‌ي يك ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود كه از اين ارتفاع، دو متر و نيم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفري‌شان توي ترازو فيل را زمين مي‌زد كه در آن طَبَق، سيصد كيلوش، خشكه، مالِ چاق بود. و ريش‌شان يك معبد سيك را جواب مي‌داد كه از آن ريش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ريشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زيست و بچه‌هاي زيرِ دست‌ش موش چنان تربيت كردند كه از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز كه دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سينه پرطپش نگه مي‌داشتند و... ريشو، همان كه در كودكي طرحِ ترورِ محمدرضا را ريخته بود، حالا در جواني، ابرپروژه‌اي طراحي كرد كه مدلي بود تا نشان دهد چه‌گونه مي‌شود در يك نيروگاهِ برق‌آبي، برق را ذخيره كرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق كه سخت كم آورده بود در ميانِ اين همه كارِ علمي، ما، تنبل‌ترها را جمع كرد و پروژه‌اي تعريف كرد به نامِ گيل-هارد-بنك!! اسمي كه نمي‌دانم از كجا پيدا كرده بود، اما سخت قيافه‌ي علمي داشت. قرار گذاشت عينكي‌ترهاي مدرسه، بيايند و روپوشِ سفيد بپوشند. بعد پروفيلِ ناوداني را خم كنيم و از بالاي سردرِ مدرسه نصب كنيم و بچرخانيم و بياوريم توي حياط بعد بكشانيم‌ش توي سالن و اين پروفيلِ ريل‌مانند، پيچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، يكي از آن عينكي‌ترها كه قيافه‌ي مسوول‌پسند دارد، بايستد و كاري علمي كند. يكي با روپوشي سفيد كنارِ پروفيل لوله‌ي آزمايش‌گاه روي چراغ الكلي گرم كند، ديگري با كت و شلوار يك تخته سياه را پرِ فرمول كند و... تا برسد به نفرِ آخر كه عينكي‌ترين است و در انتهاي مسير پروفيل با زمان‌سنج و ماشينِ حساب و كلي كاغذ ايستاده است. وقتي مسوولان براي بازديد آمدند، گويي فلزي انداخته شود توي پروفيل. همه‌ي عينكي‌ها شروع كنند به بالا و پايين پريدن و كارِ علمي كردن. بعد وقتي گوي به پايانِ مسيرِ ناوداني رسيد، عينكي‌ترين، يك‌هو زمان‌سنج را متوقف كند و كاغذهاي تحقيقاتِ عينكي‌ترها را بگيرد و جمع‌بندي كند و متفكرانه كاغذها را برانداز كند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پيِ ماشين‌ِ حساب را فشار دهد و بگويد و اين هم عددِ پي با ده رقمِ اعشار!!

البته اهل‌ش مي‌دانند كه اين فشردنِ دكمه‌ي عددِ پيِ ماشينِ حساب هيچ دخلي نداشت به آن ناودانيِ طويل و آن محاسبات و آن عينكي‌ها و... فقط محبتِ كاسيوي ژاپن بود در روشِ مجعولِ گيل-هارد-بنك!!

ما كارگرانِ پروژه‌ي گيل-هارد-بنك بوديم كه متاسفانه به دليلِ مخالفت‌هاي علميِ دراز و ريشو با چاق، اين پروژه انجام نشد و مجبور شديم برويم سراغِ كارهاي خنكِ واقعا علمي! من در سيزده ساله‌گي در تاريك‌خانه، عكسِ استروبوسكپي مي‌گرفتم كه هنوز هم فكر مي‌كنم در بنيادِ نخبه‌گان نتوانند چنين كاري انجام دهند... نمايش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزي كه وزيرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گراي وقت به مدرسه آمد، از بچه‌هاي گروهِ كامپيوتر كسي نبود كه عهده‌دارِ توضيحات شود. بچه‌ها روي پيش‌رفته‌ترين كامپيوترِ آن زمان كه اسپكترومِ زد-هشتاد بود و كمودورِ شصت و چهار، برنامه‌اي نوشته بودند كه همان سرودِ مطولِ جمهوريِ اسلامي را نت مي‌زد و قانونِ اساسي و پرچم را به فارسي-انگليسي روي تله‌ويزيونِ رنگي كه از خانه آورده بوديم، نشان مي‌داد. برنامه را براي وزيرِ چپ‌گرا اجرا كردم و منتظرِ تشويقاتِ حضرت‌ش بودم كه ناغافل برگشت و فرمود: "كه چي؟!"
همان‌جا حسابِ كار دست‌مان آمد كه دكانِ مدرسه تخته شده است و نمايش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گيل-هارد-بنك هم كار درست نمي‌شده... حسابِ كار، در آن سالِ ميانيِ دهه‌ي شصت، همين بود كه گفتم... اما، تقدير با تدبيرِ اين مسوولان رقم نخورد. بايد وزيرِ ديگري پيدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر كه خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول كسي باشد -‌و البته آخر كسي- كه در يك تصميمِ عاقلانه و عاشقانه، براي نظام، جامه‌ي وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... كسي باشد كه روحاني باشد و منتسبِ به روشن‌فكرترين روحاني ‌-‌شهيد بهشتي-‌ باشد و در اروپا دكتراي روان‌شناسي گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تيزهوش باشد و در كابينه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ي فكسنيِ آموزشِ تيزهوشِ علامه حلي و بچه‌ها و نمايش‌گاه چشم‌ش را بگيرد...

اين گونه شد كه مردي آمد كه نمايش‌گاه را نديد و گيل-هارد-بنك را نديد و روپوش‌هاي سپيد را نديد و عينكي‌ترين‌ها را نديد و در عوض انسان ديد! و وقف نمود خود را، نه به بيع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد كه درآمدِ جاريِ آن موقوفه‌ايم و مديونِ آن وقف... وقفي كه عمر بود و موقوفه‌اي كه نسل شد. و امروز همه‌ي نگراني آن است كه اوقاف نيز در كنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنياد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از اين پاره‌خط به صرافتِ تملكِ تكه‌ي ديگري از اين گوشتِ قرباني بيافتد.

اين گونه شد كه مردي آمد به نامِ جوادِ اژه‌اي كه حجه‌الاسلام و المسلمين و دكتر چيزي به شان‌ش نمي‌افزايد، سازمانِ استعدادهاي درخشان را پايه گذاشت روي اين دو مركزِ آموزشِ تيزهوش، به سالِ 1366. سازماني كه هيچ نبود، نه ميز بود و نه صندلي و نه پست و نه تشريفات... هيچ نبود الا يك وقف و يك موقوفه هر دو از جنسِ انسان...

نفوذِ جوادِ اژه‌اي باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ي آموزش و پرورش، زيرِ نظرِ نخست‌وزيري و بعدتر رياست‌جمهوري ببالد و بركشد. مدارس توسعه‌‌ي كيفي پيدا كنند و با ملاك‌ها و مناط‌هاي دقيقِ علمي گزينش انجام شود. گزينشي كه هيچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلي از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هيچ گربه‌رويي براي فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبيه نشود. و البته همين موضوع هم هماره باعثِ گرفتاري‌هاي سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان يا سمپاد بود.

حالا ديگر به همان ترتيبِ سابق، زيرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پيشه‌ي قديميِ كم‌شمار و فارغ‌التحصيلانِ تيزهوشي كه قرار بود رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ريشو، فرهنگي شكل مي‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترين تعدادِ المپيادي‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر رياضي بوديم، كه در سالِ آخرِ تحصيل‌مان، از شش نفر تيمِ جهاني المپيادِ رياضي، پنج نفر هم‌كلاس بودند و همان سال بهرنگ و پيمان اولين مدال‌هاي طلاي تاريخِ المپيادها را گرفتند. سالي بعد، مريمِ فرزانگاني اولين مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهاني و يكي دو سالِ بعد بچه‌هاي شهرستان هم كه حالا قد كشيده بودند، به بچه‌هاي تهران اضافه شدند و مهدي، به عنوانِ اولين نسلِ فارغ‌التحصيلِ اصفهاني، اولين مدالِ طلاي جهانيِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضي آب‌سالي‌ها صد در صد و در بعضي خشك‌سالي‌ها دستِ كم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهاني از بچه‌هاي سمپاد بودند... و البته همين را آموزش و پرورشي‌ها تاب نمي‌آوردند و براي همين چيزي تعبيه كردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادي‌هاي سالِ آخري را بر بزنند ميانِ آموزش و پرورشي‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بيرون بكشندشان، و كسي نفهمد شعبده با اهلِ راز كردن چه آخر و عاقبتي دارد... سمپاد هم به دليل همين "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حركت كند و هيچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتي نباشد...

سازمان كه در زمانِ رياست جمهوري مقام معظم ره‌بري تاسيس شد، در زمانِ رياستِ جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني، با هوش‌مندي و عدمِ دخالتِ دكتر نجفي، باليد و رشد كرد. در زمانِ آقاي خاتمي، و وزراي ناكارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقاي احمدي‌نژاد و وزراي! دولتِ نهم، تمام شد...

آرام آرام آموزش و پرورشي‌ها با كم شدنِ نفوذِ رئيسِ سمپاد، سازمان را بيش‌تر زيرِ اخيه كشيدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ايرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها كشانده بودند كه سمپادي بي‌دين است و سمپادي طراحي مي‌شود براي فرارِ مغزها و سمپادي ضدانقلاب است و...
ما را مي‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم از خاطرات‌مان در طرحِ كادِ ابداعيِ پتوشوييِ اميرالمومنين(ع) كه پتوهاي معراج را بچه‌هاي دبيرستان مي‌شستند و حالا هم خس خسِ سينه‌ي مهندس مهدي از تبعاتِ همان شرابي است كه شهيد سهيل را به آسمان كشانده بود...
ما را مي‌خواستند آموزش و پرورش و از دين مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم مثلا در شبِ بيست و يكم هزار ظرفِ يك‌بار مصرف سحري داده مي‌شود در مدرسه‌ي هشت‌صد نفره، عددِ تدين چند ظرفِ يك‌بار مصرف است؟ براي‌شان از آش‌پزخانه‌ي هياتِ فارغ‌التحصيلان مي‌گفتيم كه آب‌كش دستِ كسي است كه پذيرشِ بركلي دارد و كف‌گير دستِ ديگري است كه همان‌جا پشتِ مبايل، نفت سوآپ مي‌كند و نثارريز عضوِ ارشد تيم ملي المپياد فيزيك در سال‌هاي دور است... چيزي كه در اتاقِ فكر بنياد فلان و سازمانِ بهمان هم پيدا نمي‌شود!از آن طرف سينه‌زنِ چنين هياتي نيز يك رقميِ كنكور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...

مي‌گفتيم مدرسه گزينشِ مذهبي ندارد اما فارغ‌التحصيلِ سمپاد متدين‌تر مي‌شود در طولِ تحصيل، حال آن كه در مدارسِ مذهبي اگر چه خروجي‌ها نيز مذهبي‌ند، اما مقايسه‌ي ورودي و خروجي نشان مي‌دهد كه مدارس سمپاد موفق‌ترند...

مي‌گفتيم در مدارسِ سمپاد به دليلِ تربيتِ فرهنگي و محيطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از كشور، كم‌ترين تغيير را دارند... همان‌ند كه هستند و بودشان با نمودشان تفاوتي ندارد. موشان را با نمره‌ي چهار نمي‌زنيم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهايي گيس بگذارند تا روي كمر! روبنده‌ي زوركي به گرده‌ي صورت‌شان نمي‌كشيم تا در دانش‌گاه روسري بگذارند مغزِ سر... مي‌گفتيم مومن‌مان در خارج از كشور هم مومن است...

تا مي‌گفتيم خارج از كشور، دوباره مي‌خواستندمان و اين بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم حالا كه انسانِ آزاده‌ي سمپادي را نمي‌بينيد، دستِ كم به سنتِ الهي، از چارپايان بياموزيم كه خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان براي شما زيبايي است و در بازگشت‌شان نيز! دستِ كم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادي به قاعده‌ي چوپاني كه گوسفندش براي چراي علمي به مرتع مي‌رود و باز مي‌گردد، ذوق كنيد! نه آيا كه اين جماعت براي فربه‌گيِ علمي مهاجرت كردند؟ و نه آيا كه امروز بر مي‌گردند؟ اي خوشا آنان كه از لكم فيها جمال حين تريحون و حين تصرحون لذت مي‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تيتر نمي‌شود؟ ديروزياني كه گرفتارِ حنجره‌ي داد زدن بودند همان امروزيانند كهِ پنجه‌ي بي‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولي از جنسِ باد بود، اما سربسته بگويم كه بي‌دادِ بعدي به هيچ رو نسبتي با باد ندارد!
براي‌شان از خارج‌نشيناني مي‌گفتيم كه هر سال به ايران مي‌آيند و در اين پروژه و آن پروژه كمك مي‌كنند... براي‌شان از سيدعلي مي‌گفتيم كه حالا هواپيماي شخصي دارد در ايالاتِ متحده و حاضر است در ايران با دوچرخه اين طرف و آن طرف برود اما براي او شان قائل باشند و به او كار بدهند... براي‌شان از كيا مي‌گفتيم كه مهم‌ترينِ كارِ علمي را دارد و مسوولِ پخشِ پول است براي گرنت‌‌هاي دانش‌گاهيِ ينگه دنيا و عضوِ تخصصي هياتِ منصفه‌هاي علمي است، اما برگشته است به ايران و نه در تهران، كه در يك شهرستان به دانش‌جو درس مي‌دهد... براي‌شان از بابك مي‌گفتيم كه در اخبارمان پزش را مي‌دهيم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترين دانش‌مندِ زيرِ سي و پنج سالِ فرنگ... براي‌شان از عباس مي‌گفتيم كه صاحبِ پرشماره‌گان‌ترين نشريه‌ي علمي-پزشكيِ كشور است. براي‌شان از ميثم مي‌گفتيم كه نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ويزيون‌مان نشان‌ش مي‌دهيم كه حس‌گر روي زبانِ قطعِ نخاعي كار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گي كند و اختراع‌ش در سطحي است كه بوش مجبور مي‌شود در جلسه‌ي افطاريِ كاخِ سفيد در ميانِ ابنِ شيخك‌ها از آن ياد كند... و البته اگر بيايد ايران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمي‌دهد كه كارت ندارد!!

براي‌شان مي‌گفتيم كه اگر به اين قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در اين مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد كه همين گروهِ فارغ‌التحصيلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- كلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ايشان ابتياع كنند كه محصولِ اين مجموعه قدرِ اين مجموعه بيش‌تر مي‌داند...
براي‌شان مي‌گفتيم و فايده نمي‌كرد... چرا كه استعدادهاي درخشان را آن‌جور كه دوست داشتند، نمي‌ديدند... رسانه هم به جاي نوابغ به دنبالِ نوابيغي بود كه قانونِ بقاي ماده و انرژي را نقض كند و در نمايش‌گاهِ اختراعاتِ روستاي هچل‌تپه‌ي اروپا كف‌گيرِ برقي ساخته باشد و طرحِ موشكِ بدونِ سوختِ با سرنشين روي كاغذ كشيده باشد و...

حالا چندين و چند هزار فارغ‌التحصيل داريم كه ادبي‌شان مي‌شود مشهورترينِ جوانِ نسخه‌شناسِ ايراني كه پنداري بازمانده‌ي علماي جامع است و از مهندسي و آناليزِ اعداد مي‌داند تا هياتِ قديم و فقهِ جديد... علمي‌شان سه آرش‌ند كه مي‌شوند مهم‌ترين گروهِ آماتوريِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ي واقعي در ني‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگي عميقا اسلامي و عميقا معاصر... چيزي كه با آموزشِ خلاق و پرورشِ غيراجباري، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصيل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنين ميوه‌هايي را نظامِ مديريتيِ تنبل‌پرورِ كودن‌گمار، قدر نمي‌داند و از همين روست كه از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصيلان كم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگرداني است كه آخرين‌شان جوان‌ترين عضوِ گروهِ تحقيقاتيِ سلول‌هاي شوآنِ ضايعاتِ نخاعي است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ينگه‌دنيا، در يك اتاقِ محقر كارِ تحقيقاتي مي‌كرد... ريشو، صاحبِ چندين و چند اختراع است و در دوره‌اي بزرگ‌ترين قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو كه در رقابت با يك شركتِ خارجيِ ماركِ داخل و هوادارانِ سه‌لتي‌ش طعمِ تلخ زندانِ چك را كشيد و بعدتر هم طعمِ شيرين‌ترِ بيماريِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامي است... و چاق، بعد از سي و پنج سال، اولين اخراجيِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دكتر اژه‌اي است...
نه المپيادي، نه پرخوان، نه اديب، نه هوش‌مند، نه خلاق كه آزاده‌گي صفتي است كه سمپادي را متمايز مي‌كند با ديگران... آخرينِ ايشان نيز همان جوان‌مردِ مودبي است كه طلاي رياضيِ كشوري است و در حضورِ ره‌بر به پا مي‌خيزد و آزادانه نظر مي‌دهد و هوش‌مندانه نقد مي‌كند...
نه... آخرين ايشان، جوان‌مردي ديگر است كه به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشكي و تعظيمِ به پرچم ايستاد و رسيد بدان‌جا كه جوان‌مرد مي‌رسد...
و حالا در انتهاي اين پاره‌خط كه همان تاي تمت باشد نه براي پاره‌خط كه براي سمپاد، بايد فصلي در فضايح بنويسم... از سمپادي بنويسم كه يك بهايي آن را در دو سال ساخت و يك نوحجتيه، كم از يك سال آن را ويران كرد... كسي كه افتخارش تغييرِ نامِ سمپاد به شاد! بود كه سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را وافيِ به مقصود نمي‌دانست آن‌قدر كه شكوفايِ استعدادهاي درخشان بودن را... و خوب مي‌دانست در مملكتي كه تغييرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالي به علوم تحقيقات و فن‌آوري مي‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغييرِ نام و نه تغييرِ فعل تا چه اندازه مهم است...

بايد از سمپادي بنويسم كه روزگاري براي وزير قد خم نمي‌كرد و حالا مجبور است براي رئيسِ منطقه‌‌ي آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربي العظيم دولا شود!
بايد از سمپادي بنويسم كه رجالِ ولي‌عهد حفظ‌ش كردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامي باشند، اما حتا نتوانستند يك مدير براي مجموعه‌ي خودشان به نظام معرفي كنند كه نظامِ مديريت گرفتارِ شبكه‌هاي انساني مدارسِ غيرخلاقِ مذهبي بود... و جماعتِ نودولت اين مجموعه را نه خود خورد و نه كس داد... گنده كرد و به...
بايد از سمپادي بنويسم كه گزينش‌ش بر مبناي علمي تا جايي بود كه خطِ هوشِ سرآمدان در منحنيِ توزيعِ نرمال مشخص مي‌كرد و بعد بيست سال رسيده بود به چهار مركز در شهرِ تهران، كه تازه هم‌واره از فقدانِ امكانات و كم‌بود معلمِ چيره‌دست مي‌ناليدند و حالا در مدتي كم از چند ماه يك‌هو تبديل مي‌شوند به چهارده مركزِ طلايه‌داران زيرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... كه حالا كه خطِ فقر سرِ كاري است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
بايد از سمپادي بنويسم كه به‌ترين مرزدارانِ ايران در آن پرورش مي‌يافتند و امروز در ادامه‌ي كشفياتِ جديدِ نوحجتيه‌ها در جلساتِ خصوصيِ قطب‌الاقطاب گويا گفته‌اند كه اصلا همين‌گونه جداسازي‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضي اذنابِ ايشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبي از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعي خلافِ عدلِ الاهي مي‌دانسته‌اند!

بايد از سمپادي بنويسم كه موسس‌ش در انتخابي طبيعي، در بازديدِ نمايش‌گاه، سمپاد را برمي‌گزيد، و از آن‌طرف تيزهوشانِِ آن زمان نيز در انتخابي طبيعي، مي‌پذيرفت كه برود زيرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالي كه شايد بيش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شايسته‌گي‌هاي لازم براي مديريتِ اين مجموعه را دارند، كسي به سمپاد مي‌آيد كه حتا تا به حال پاي‌ش به مدارسِ تيزهوش نرسيده است و در طولِ اين بيست سال از وي حتا براي يك سخن‌راني در نشست‌هاي علميِ دهه‌ي فجر نيز دعوت نكرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سايه‌اش نيز در اين مجموعه نبوده است...

بايد از سمپادي بنويسم كه ديگر نيست...
از بهايي گفتم كه از اشقيا بود و از اژه‌اي گفتم كه از اوليا بود... اما تعزيه‌خوانِ قديمي نيك مي‌داند كه مجلسِ تعزيه شريف‌تر از آن است كه نامِ اشقياي پايين دست در آن مذكور افتد... پس بگذار كه در اين پاره‌خط حتا نام نبرم از مدير و دار و دسته‌ي منسوب و منصوبِ دولتِ نهم كه بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و كم از فاصله‌ي يك عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 1 بعد از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

با اضافه شدن حادثه مشهد ،تعداد حوادث مرگبار و سوانح هوایی امسال کشورمان به 16 مورد رسید.

سقوط هواپیما، سانحه هوایی، نقص فنی و آمار ریز و درشت کشته و رخمی شدن در این حوادث در ایران از شکل متعارف خود خارج شده است و بروز سانحه های هوایی  در چند سال گذشته دیگر به جای تعجب توام با تاثر، فقط ناراحتی  و نگرانی مردم و کم توجهی مسولان را در پی دارد.

مطابق آمار سازمان جهانی هواپیمایی( ایکائو) بیش از یک پنجم قربانیان خوادث هوایی، جان خود را در سوانح شرکت های هوایی ایرانی از دست داده اند. این در حالی است  که سهم این شرکت ها از حمل و نقل هوایی جهان، حتی به یک درصد نیز نمی رسد.

کارکنان بخش خارجی سازمان هواپیمایی، سال سختی را پشت سر گذاشتند. سازمان جهانی هواپیمایی، بر جمع آوری سریع و دقیق آمار سوانح هوایی در سراسر جهان تاکید دارد. این سازمان گزارش کاملی در خصوص  هر سانحه از اعضای خود مطالبه می کند و در صورت لزوم، اطلاعات آن را توسط کارشناسان غیردولتی مورد ارزیابی مجدد قرار می دهد.

 هر شرکت یا سازمان هوایی که اطلاعات مخدوش به این سازمان ارایه دهد، در معرض خطر اخراج قرار می گیرد و در این صورت امکان پروازهای بین المللی را از دست می دهد. این راهکار باعث شده تا سازمان هواپیمایی کشوری نتواند از سیاست لاپوشانی برای مواجهه با سوانح هوایی بهره گیری کند و بالاجبار، دلایل هر حادثه را کمابیش منطبق با واقعیت اعلام کند. هر چند در برخی موارد، تفاوت هایی بین گزارش سازمان هواپیمایی به ایکائو و رسانه های داخلی به چشم می خورد.

این سازمان همچنین در اقدامی تعجب برانگیز، آژانس های هوایی را که برای رفع نگرانی مسافران، مدل هواپیما را اعلام می کردند، از ین اقدام منع کرد. گفتنی است پروازهای توپولوف به دلیل امنیت پایین تر از سایر هواپیماها، طرفداران بسیار اندکی دارد.

حادثه شانزدهم باز هم توپولوف
کارشناسان غیر دولتی معتقدند عمده حوادث هوایی ایران ناشی از هواپیماهای توپولوف است. البته مسوولان سازمان هواپیمایی، این موضوع را تکذیب می کنند. آخرین حادثه هوایی نیز مربوط به هواپیمایی از نوع توپولوف است. مدیرکل فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد در این خصوص گفت: با وجود دید ناکافی، خلبان توپولف تابان به دلیل همراه داشتن مسافر بیمار، درخواست فرود اضطراری کرد و خود مسئولیت فرود در این شرایط را بر عهده گرفت.‌

محسن اسماعیلی در خصوص علت آتش گرفتن هواپیما خاطرنشان کرد: این مورد توسط کمیسیون بررسی سوانح سازمان هواپیمایی کشوری در حال بررسی است و پس از اعلام نتیجه، علت بروز حادثه به صورت کامل بیان خواهد شد.

مدیرکل فرودگاه بین‌المللی شهید هاشمی‌نژاد مشهد خاطرنشان کرد: پس از فرود این هواپیما و خروج آن از باند پرواز، تمامی مسافران به سرعت با همکاری گروه امداد، از طریق سرسره‌های هواپیما خارج شدند اما پس از پیاده شدن مسافران، ناگهان قسمت انتهایی هواپیما شعله‌ور شده و آتش گرفت.

مدیرکل فرودگاه بین‌المللی شهید هاشمی‌نژاد مشهد در خصوص علت بروز سانحه چندین هواپیمای متفاوت طی 3 سال اخیر در این فرودگاه، اظهار داشت: هواپیماهای زیادی در این فرودگاه فرود می‌آیند و این فرودگاه به خاطر ورود تعداد زیاد هواپیما به آن، با دیگر فرودگاه‌های کشور قابل مقایسه نیست.

گفتنی است کمپانی ایرفلوت عمده ترین  شرکت هواپیمایی روسیه هواپیماهای توپولف 154 خود را از دور خارج کرد و آخرین پرواز با این هواپیماها روز 31 دسامبر سال گذشته در مسیر یکاترینبورگ به مسکو انجام شد.تقریبا 40 سال بود که توپولف های -154 وظیفه جابجایی مسافران ایرفلوت را در سفرهای داخلی و بین المللی برعهده داشتند. هواپیمای توپولف-154 در اواخر 1970 به ایرفلوت تحویل داده شد.کمپانی هواپیمایی روسیه ایرباس های A320 را جایگزین توپولف های 154 کرده است

حادثه پانزدهم
27 مرداد فرودگاه اصفهان شاهد نقص فنی یک فروند هواپیمای فوکر بود. هواپیمای فوکر 100 متعلق به شرکت هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران مسیر تهران - اصفهان - کیش به هنگام فرود در فرودگاه شهید بهشتی اصفهان دچار نقص فنی شد. این هواپیما از ناحیه ارابه فرود آن دچار نقص فنی شد. این پرواز 16 مسافر داشته و به گفته رضاجعفرزاده سخنگوی سازمان هواپیمایی کشوری، هیچ آسیبی به مسافران آن نرسیده است.

سرنشینان خوش شانس هواپیمای باری
چهاردهمین حادثه هواپیماهای ایران، دو هفته پیش در پایتخت اکراین روی داد. سخنگوی سازمان هواپیمای کشوری در این خصوص با لحنی توجیه گرایانه اعلام کرد: هواپیمای ایلوشین باری 76 متعلق به شرکت ایرانی یاس هیچ گونه سانحه ای نداشته است.

رضا جعفرزاده گفت: این هواپیما ساعت 19 شب گذشته به وقت محلی پس از اینکه در فرودگاه بوریس پل کیف (پایتخت اوکراین) به زمین نشست دچار آسیب جزئی شد.

جعفرزاده با بیان اینکه هیچ مشکلی برای سرنشینان ایلوشین باری 76 به وجود نیامده است، افزود: به زودی نقص فنی آن برطرف خواهد شد و به پروازخود ادامه خواهد داد.

پیش از این، سخنگوی وزارت راه اوکراین گفته بود: یک فروند هواپیمای باری ایران از نوع ایلوشین 76 در لحظه فرود به دلیل نامعلومی به شدت برخورد کرد و قسمتهایی از بدنه و چرخ های آن آسیب دید که گروهی از کارشناسان اوکراینی در حال بررسی علت این حادثه هستند.

حادثه های تابستانی
تابستان امسال را می توان یک قله در نمودار سوانح هوایی کشورمان به شمارآورد. در این فصل حوادث هوایی متعددی روی داد که برخی از آنها عبارتند از

۳۱شهریور ۱۳۸۸:یک فروند هواپیمای نظامی ایلیوشین دارای سیستم آواکس در حین مانور هوایی ارتش در جنوب قرچک در نزدیکی ورامین سقوط کرد. بر اثر این سانحه هفت نفر کشته شدند. گفتنی است این هواپیما تنها هواپیمای مجهز آواکس در ایران بود.

۱۰شهریور ۱۳۸۸:سقوط یک فروند هواپیمای آموزشی از نوع تک نام به علت نقص فنی در موتور هواپیما در چند مایلی فرودگاه پیام که منجر به آسیب دیده گی شدید خلبان زن از ناحیه سر و فوت وی به علت مرگ مغزی بعد از بیست و چهار ساعت شد. این هواپیما متعلق به شرکت هواپیمایی آموزشی ایران زمین و از رشت عازم فرودگاه پیام کرج بود.

۲۵ مرداد ۱۳۸۸: یک فروند بالگردآموزشی نظامی متعلق به هوانیروز در شهرک اندیشه شهرستان شهریار واقع در ۴۵ کیلومتری غرب تهران سقوط کرد و سه سرنشین آن کشته شدند.این هلیکوپتر قبل از اصابت به زمین هنگام پرواز در آسمان دچار نقص فنی و آتش سوزی شده بود.

۲۴ مرداد ۱۳۸۸: یک فروند هواپیمای تک موتوره آموزشی صبح شنبه۲۴ مرداد۱۳۸۸ پشت پمپ بنزین منطقه «پلنگ آباد» ماهدشت کرج سقوط کرد.براساس اعلام سازمان آتش نشانی کرج، در این حادثه هر دو سرنشین این هواپیما جان خود را از دست دادند.این هواپیما که از فرودگاه پیام کرج برخاسته بود پس از سقوط در نزدیکی همین فرودگاه دچار آتش سوزی شد که توسط آتش نشانان خاموش گردید.به گزارش سازمان آتش نشانی، این حادثه ساعت هشت و۱۲ دقیقه صبح به این سازمان اطلاع داده شد و ماموران آتش نشانی و دستگاههای مسوول بلافاصله در محل حادثه حضور یافتند.

۲۰ مرداد ۱۳۸۸: یک فروند هواپیمای فوکر ۱۰۰ در پرواز شماره ۷۲۹ هواپیمایی آسمان در فرودگاه اصفهان دچار سانحه شد. به علت فرود نامناسب عوامل پرواز یکی از چرخ‌ها ترکیده و آتش میگرد. به همین خاطر درهای این هواپیما بسته بوده و در حالی که مسافران داخل بودند ماموران فرودگاه به اطفای حریق مشغول شده بودند. بالاخره پس از خاموش کردن آتش مسافران از هواپیما خارج میشوند.

۱۹ مرداد ۱۳۸۸: بر اثر سقوط بالگرد نیروی انتظامی سه نفر از سرنشینان آن درگذشتند.این بالگرد در حین بازگشت از ماموریت حدود ساعت ۱۶ روز دوشنبه ۱۹ مرداد در ۳۰ کیلومتری ارتفاعات شرق کرمان به دلیل نقص فنی در حوالی «ده‌مرتضی سیرچ» با زمین برخورد کرد.این بالگرد در بازگشت از عملیات گشت و تعقیب اشرار در منطقه سیرچ کرمان به دلیل نقص فنی دچار مشکل شده‌است و با زمین برخورد کرده که در این حادثه خلبان و دو نفر از سرنشینان بالگرد به شهادت رسیده‌اند و کمک خلبان به همراه دو سرنشین دیگر مجروح شده‌اند و برای درمان به مراکز درمانی منتقل شدند.

۲ مرداد ۱۳۸۸. پرواز شماره ۱۵۲۵ هواپیمایی آریا تور که از تهران به مشهد حرکت می‌کرد ساعت ۱۸ و ۵ دقیقه دوم مرداد ماه در فرودگاه مشهد، در نتیجه باز نشدن چرخ جلو و همچنین اشکال در چرخ‌های عقب در هنگام فرود از باند خارج شد و به دیوار فرودگاه برخورد نمود. در این حادثه حداقل ۱۷ نفر (۳ مسافر و ۱۴ خدمه پرواز) کشته و ۲۰ نفر نیز مجروح شدند.این هواپیما از نوع ایلیوشین-۶۲ و مجموع مسافران و خدمه آن ۱۶۰ نفر بوده‌است.

فارس، به نقل از سخنگوی سازمان هواپیمایی، سرعت بالای هواپیما را علت سانحه عنوان کرد

۲۴ تیر ۱۳۸۸:یک فروند هواپیمای مسافربری از نوع توپولف تی یو-۱۵۴ متعلق به شرکت هواپیمایی کاسپین که عازم ارمنستان بود دقایقی پس از بلند شدن از فرودگاه امام خمینی تهران در در ۱۲ کیلومتری جنوب قزوین بین منطقه فارسیان و جنت‌آباد در بخش مرکزی قزوین سقوط کرد که منجر به کشته شدن تمامی ۱۶۸ نفر سرنشین (مسافر و خدمه)این هواپیما شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

ایگاه اطلاع رسانی یاران صدر درباره اعلام رسمی دور جدید رابطه ایران و لیبی بیانیه ای به شرح زیر منتشر کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

ای کسانی که ایمان آورده اید، چرا چیزی می گویید که انجام نمی دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندهید.  (سوره صف آیات۳-۲)

این بار نه به مسئولان شکایت می بریم و نه به سیاستمداران، چرا که عملکرد ۳۱ ساله بیشتر مسئولین گواه توافقی نانوشته در پیگیری نکردن سرنوشت امام موسی صدر، ایرانی دربند رژیم لیبی ست. امروز به کسی شکایت نمی بریم، اما بر سر همه عاملان، آمران، حامیان و خاموشان این جنایت و این هتک حرمت آشکار به انسانیت و اسلام فریاد می زنیم.

در شگفتیم از دولتی که ادعای پایبندی به اسلام و عدالت را دارد، اما افتخارش آغوش باز کردن برای حکومت دیکتاتوری لیبی و رهبران آن است. امروز ناباورانه شاهدیم که چگونه وزیر امور خارجه ایران که وظیفه اش دفاع از حرمت و هویت ایرانی ست، فاتحانه از آغاز دور جدید رابطه با لیبی خبر می دهد و سفیر لیبی بی شرمانه اعلام می کند هیچ نکته اختلافی بین دو کشور نیست!

آقای رئیس دولت! آقای وزیر! آقای سفیر!

براساس کدام اصول، کدام قانون، کدام ارزش و کدام آیین از کنار نام یک انسان، یک رهبر آزاده، یک ایرانی می گذرید و با ربایندگانش دست دوستی می دهید؟ نتیجه دیپلماسی فعال و اداره جهان هم نشینی با دیکتاتوری چون قذافی ست که پرونده عملکردش در قبال ایران به اندازه همه دولت های غربی که شما مرگ بر ایشان سر می دهید سیاه و جنایتکارانه است؟

 ۳۰ سال است که اجرای بند ۱۷ مقاوله نامه تجدید رابطه ایران و لیبی که سندی رسمی است و اشاره به تشکیل کمیته ای مشترک به منظور تحقیق درباره روشن شدن سرنوشت امام موسی صدر دارد معطل مانده است. چهارسال قبل را فراموش نکرده ایم که به بهانه حل پرونده هسته ای ایران و عضویت لیبی در شورای امنیت این هم آغوشی را توجیه کردید. امروز که نتیجه آن همه امتیازدهی و تملق، رای تحقیرآمیز لیبی علیه ایران در شورای امنیت است، به کدام بهانه جدید بدنیال رابطه بیشتر و عمیق تر هستید؟

امروز کجایند مردان آزاده؟ کجایند وجدان های بیدار؟ کجایند مراجع و علمای اسلام؟ کجایند مدافعان حقوق بشر؟ کجایند هواداران آزادی که در مقابل این ظلم آشکار و این سازش وقیحانه فریاد بزنند و سینه چاک کنند؟

اگر هیچ حلقومی فریاد نکند جوانان ایران و یاران صدر بر سر هر کسی که بخواهد چنین معامله ای کند فریاد می زنند. اما آنان که گمان می کنند به اسم مصلحت، به اسم دیپلماسی، به اسم منافع به اصطلاح ملی! می توانند نام امام آزادی، امام محرومان، امام موسی صدر را از خاطره ها پاک کنند، با راهش، با اندیشه اش چه خواهند کرد؟ سید موسی صدر حذف شدنی نیست. او راست قامت جاودانه تاریخ است و همه آنان که در آرزوی حذف او هستند روسیاهان تاریخ باقی می مانند و باید روزی در پیشگاه عدل الهی پاسخگوی ظلم شان باشند.

ملت ایران، همه انسان های آگاه، همه وجدان های بیدار، همه مدافعان آزادی، همه محرومان، همه مشتاقان انسانیت هیچگاه این معامله ظالمانه و این سکوت سازشکارانه را فراموش نخواهند کرد.

یاران صدر (جنبش مستقل جوانان ایران برای آزادی امام موسی صدر (حفظه الله))

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 9 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

زندگي با همه وسعت خويش
مسلک ساکت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

اضطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست
زندگي خوردن وخوابيدن نيست
زندگي جنبش وجاري شدن است 
زندگي کوشش و راهي شدن است
 از تماشاگه آغاز حيات
 تا به جایی که خدا می داند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 8 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

عصرایران - محمد جواد لاریجانی با انتقاد از سیاست های باراک اوباما علیه ایران گفت: زمانی که اوباما بر سر کار آمد از تعامل و گفتگو با ایران سخن گفت چه شده9 که امروز این "کاکا سیاه" حرف از تغییر نظام ایران می زند؟!

به گزارش عصرایران محمد جواد لاریجانی شنبه شب در نشستی با حضور خبرنگاران و کارشناسان در جامعه اسلامی مهندسین در ادامه این سخنان تاکید کرده است: من نژاد پرست نیستم اما باید یک طوری جواب این مرد را بدهم!

لاریجانی از مقایسه کهریزک با زندان ابوغریب توسط برخی اصولگرایان انتقاد کرد و گفت: در هر دو جنایت شد با این تفاوت که در امریکا کنگره اقدامات غیرمعمول در زندان ها را تصویب کرده و در اینجا بزرگان قوم از شنیدن اقدامات گریه کردند.

وی در خصوص تشکیل کمیته ویژه در مجلس هم گفت: مجلس در ماجرای کهریزک گول خورد چون برخی میخواستند با بزرگ کردن کهریزک اشتباهات دیگر انتخابات را بپوشانند و همین آقای کاتوزیان روزی 10 بار می گفت کهریزک و لاکردار یک بار هم نگفت اتفاقات بدتری هم در کشور بعد از انتخابات افتاده است!

زمانی که یکی از حاضران نظر لاریجانی را درباره مشایی و اظهاراتش پرسید وی در پاسخ گفت: این موضوع بماند برای بعد.
وی با خنده گفت: ما یک هم ولایتی داریم باید هوای او را داشته باشیم.

لاریجانی در رابطه با هدفمند کردن یارانه ها نیز یادآور شد: این طرح در اواخر مجلس چهارم و اوایل مجلس پنجم توسط هاشمی رفسنجانی عینا ارائه شده بود.

وی همچنین با تحلیل شخصیت و عملکرد آیت الله هاشمی رفسنجانی او را چهره ای بزرگ با اشتباهات بزرگ خواند و گفت: البته باید از اشتباهات بزرگان نیز با اغماض عبور کنیم و ما نمی خواهیم هاشمی را از دست بدهیم. ضمن اینکه مصالحه پیرامون دعواهای بعد از انتخابات کار خوب و پسندیده ای است .

به گزارش مهر، محمد جواد لاریجانی که شنبه شب در نشست ماهانه جامعه اسلامی مهندسین سخنرانی می کرد در تشریح وضعیت سیاسی فعلی کشور به نزدیک شدن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی اشاره کرد و گفت: غربی ها از پتانسیل انقلاب اسلامی سخت در هراسند و تجربه انقلاب کار بسیار عظیمی بود.

وی اضافه کرد: امروز انقلاب ما بعد از گذشت 30 سال شکست نخورده چون اگر شکست خورده بود با این همه مقابله مواجه نمی شد بلکه انقلاب ایران بسیار خطرناک برای غرب تصور می شود.

لاریجانی پیچیدگی ، چندلایگی و همه جانبه بودن را ویژگی تهاجمات به انقلاب اسلامی عنوان کرد و گفت: امروز با شعار الله اکبر و یا حسین به نزاع با ما آمده اند و این خیلی پیچیده است.

مشاور رئیس قوه قضائیه با بیان اینکه مستقل بودن علت اصلی مقابله با نظام است، گفت: اگر یک نظام سکولار هم روی کار باشد و علیه نظام سلطه کار کند باز همین حملات به آن صورت می گیرد اما بالعکس در عربستان سعودی می بینید چون زیر بلیط غرب است اگر روزی دست هم قطع کنند و یا اعدام داشته باشند و یا زنان را در خانه حبس کنند و به آنان حق رانندگی ندهند ، کسی با آنها مشکلی نخواهد داشت.

وی با تاکید بر اینکه مطرح شدن مصالحه پیرامون دعواهای بعد از انتخابات کار خوب و پسندیده ای است خاطرنشان کرد: حتی اگر با هم دعوا داریم اما باز همه معتقدیم که نباید زیر بلیط غرب برویم و مقدم بر اصلاح بین خود ما باید مرزمان را با غرب مشخص کنیم و وسط دعوا احتیاج به شکلات و شربت نداریم بلکه مهم این است که در مقابل تهاجم پای استقلال خود بایستیم.

به گفته محمد جواد لاریجانی هم اصولگرایان و هم اصلاح طلبان در وقایع بعد از انتخابات خوب عمل نکردند و برخی اصلاح طلبان باعث فتنه شدند و برخی اصولگرایان نیز لغزیدند و نتوانستند واقعیت را تشخیص دهند و دچار اشتباه شدند.

وی با اشاره به برخی اقدامات برای به حاشیه کشاندن مراسم 22 بهمن امسال یادآور شد: هنوز 22 بهمن نرسیده اما دلارهای آمریکا خوب  رسیده و هفته گذشته 10 تا 15 سایت تاسیس شده که همه در حال شعار دادن هستند.

لاریجانی در خصوص وضعیت سیاسی کشور گفت: جمهوری اسلامی ایران باقی است و تجربه اسلامی آن نیز ادامه خواهد داشت اما ما باید فضای سیاسی را آماده رقابت کنیم چراکه انتخابات شوراها، مجلس و ریاست جمهوری را در پیش داریم.

این کارشناس مسائل سیاسی نفاق زدایی در صحنه سیاسی کشور را ضروری دانست و گفت: ویژگی بازرگان این بود که اهل نفاق نبود اما اینکه برخی بگویند به قانون اساسی و ولایت فقیه اعتقاد دارند و همه امکاناتشان را علیه ولایت فقیه و در راه اسلام زدایی بکار بگیرند ، عملی منافقانه است.

وی افزود: کسی که اعتقادی به ولایت فقیه و قانون اساسی آن ندارد حق ندارد در این نظام وارد یک رقابت انتخاباتی شود و البته لازم نیست افراد توبه نامه بنویسند و ته دلشان دنبال مسیر خود بروند بلکه مردم انتظار دارند که افراد با آنان صادقانه سخن بگویند.

لاریجانی در پاسخ به سئوالی مبنی بر اینکه چرا شما از برخی اقدامات هاشمی رفسنجانی انتقاد نمی کنید، تصریح کرد: من هاشمی را خوب می شناسم، انسان بسیار پیچیده ای است و او از شخصیت های بزرگ انقلاب است و خدماتش برای انقلاب رکورد بالایی دارد اما انسانهای بزرگ خطاهایشان نیز بزرگ است.

وی سه خطای بزرگ هاشمی رفسنجانی را اینگونه تشریح کرد: که هاشمی رفسنجانی حزب کارگزاران را راه اندازی کرد و دوم خرداد را به راه انداخت و به گفته جواد لاریجانی دوم خرداد بدون هاشمی امکانپذیر نبود.

لاریجانی خطای دیگر هاشمی رفسنجانی را شرکت در انتخابات ریاست جمهوری عنوان کرد و گفت: بحث حذف هاشمی نشان می دهد که برخی هنوز به اخلاق دموکراتیک عادت نکرده اند والا ممکن است یک فردی مدتی مسئولیت داشته باشد و در دوره دیگر رای نیاورد.

وی اضافه کرد: نوع تبلیغات هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری اشتباه بود. به عنوان مثال آن صحنه ای که یک دختر جوان در کنار هاشمی نشسته بود و هاشمی در واکنش به سخنان او اشک می ریخت تیپ هاشمی نبود و این صحنه ها را به او تحمیل کرده بودند و یا مرعشی در تلویزیون گفت: قیافه احمدی نژاد به ریاست جمهوری نمی خورد در حالی که احمدی نژاد انسانی فوق العاده باهوش و زیرکی است و از همین حرف استفاده کرد و در سیما خطاب به مردم گفت قیافه من به نوکری که می خورد و مردم نیز دیدند حرف خوبی می زند.

لاریجانی با تاکید بر اینکه در تاریخ انقلاب اسلامی ایران شخصیتی به بزرگی هاشمی رفسنجانی نادر و ممکن است به دو یا سه نفر محدود باشد، گفت: البته انقلاب قائم به شخص نیست.

وی اشتباه سوم هاشمی رفسنجانی را اقدامات او در انتخابات اخیر ریاست جمهوری دانست و افزود: ابتدا هاشمی رفسنجانی اعلام کرد که در انتخابات هرکسی غیر از احمدی نژاد پیروز شود اما بعد تن به این منطق داد که احمدی نژاد به هر قیمتی نباید رئیس جمهور شود که بزرگترین اشتباه استراتژیک هاشمی همین بود.

لاریجانی تاکید کرد: همه باید در کشور ظرفیت لازم را داشته باشند و ما نیز باید کاری کنیم بعدها که تاریخ می نویسیم این گونه نباشد که بگویند بزرگترین چهره انقلاب را "لت و پار و درب و داغان" کردند.

وی افزود: مواضع ما شفاف است اما باید از اشتباهات بزرگان نیز با اغماض عبور کنیم و ما نمی خواهیم هاشمی را از دست بدهیم. هاشمی هنوز می تواند برای انقلاب خدمت کند و من این را از نوع روابط رهبری و هاشمی می گویم و این استدلال که ما باید با هاشمی به هر شکلی مخالفت کنیم غیر اصولی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 11 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  | 

توصیه‌‌هاي تجاری اقتصاددانان
روز گذشته كسي از من پرسید:من مشتاقم بدانم شما چه توصیه‌ مالی شخصی‌ای در رابطه‌ با کنترل، حذف و مدیریت بدهی و نحوه‌ سرمایه‌گذاری دارید؟

من یکی از شنوندگان دیو رامسی هستم، کسی که فکر می‌کنم برای کسانی که کاملا ناآگاهند و مردمی که کاملا در قرض فرورفته‌اند و انضباطی در زندگی‌شان ندارند، برنامه‌های بسیار خوبی تهیه می‌کند. او حتی توصیه‌های نجیبانه‌ای برای آن دسته از ماهایی دارد که منظمیم؛ اما مسائل را همیشه «از همه‌ زوایا» نمی‌بینیم. اما او اعتقادی به سرمایه‌گذاری بر طلا ندارد.

او همچنین به بیمه‌ عمر باور دارد و من با مشاوران سرمایه‌گذاری‌ای مواجهم (من در یک خرده‌فروشی کار می‌کنم و تعداد زیادی مشتری که برای خرید می‌آیند، می‌بینم و بنابراین کمی آن‌ها را از نزدیک می‌شناسم) که به استفاده از پول‌های اضافی برای «ریختن در امر مسکن» و پرداخت زود‌هنگام وام مسکن توصیه نمی‌کنند. به هر حال من مشتاقم بدانم شما در کجای این حرف‌ها قرار دارید. من بدهی‌ای جز وام خانه ندارم، هزینه‌ مدرسه پرداخت شده است(و به صورت نقدی) و پول همه‌ اتومبیل‌ها نیز داده‌ شده است. تا حالا طلایی نخریده‌ام، هنوز در مورد آن دودل هستم.

این‌ها چیزهایی است که فورا به ذهن من می‌رسد:
1 - شما باید بیش از چیزی که خرج می‌کنید، ذخیره کنید. من عدد سحرانگیزی ندارم؛ اما فکر می‌کنم دست‌کم باید بگویم هر آن‌چه در چند ماهه‌ گذشته ذخیره‌ کرده‌اید، بسیار اندک است. بنابراین بیشتر پس‌انداز کنید که این معنا را می‌دهد: از درآمدی که هر ماه دارید سهم کمتری را به خوردن، مصرف گاز(مثلا ماشینتان را کم‌تر برانید) و هر چیزی که پس از مصرف چیزی از آن برای شما باقی‌ نمی‌ماند، اختصاص دهید. در عوض بیشینه‌ درآمد ماهانه‌تان را پس‌انداز کنید که می‌تواند شامل پرداخت بدهی هم باشد. در باقی گزاره‌ها چگونگی اختصاص بهتر پس‌انداز در هر ماه را توضیح خواهم داد.

2 - اگر شما اکنون موجودی کارت اعتباری مبتنی بر حداقل نرخ دارید(یعنی موجودی شما در بند نیست.) من فکر می‌کنم که هدف کوتاه‌مدت شما باید این باشد که هر چه زودتر آن را قطع کنید. شرکت‌های ارائه‌دهنده‌ کارت اعتباری دیر یا زود پتکشان را فرومی‌کوبند، حتی بر سر مشتریانی که خوب عمل کرده‌اند. برای مثال من هیچ وقت پرداختم را فراموش نکرده‌ام (جز سالی پیش که سفر بودم و سهل‌انگاری کردم) اما چند ماه پیش آن‌ها حداقل پراختی را بالا بردند. چیزی مشابه برای دوستم اتفاق افتاد. او بدهی مدرسه‌ حقوق را می‌پردازد و بنابراین به جهت مالی مرتب است. او وام دسته‌ای از دانشجویانش را به کارت‌های اعتباری انتقال داد؛ چون بهره‌ بهتری داشتند، اما آن‌ها اخیرا برنامه‌ بازپرداخت او را تغییر داده‌اند و این مساله او را اذیت کرد.

چرا کارت‌های اعتباری چنین می‌کنند؟ مطمئن نیستم؛ اما فکر می‌کنم بخشی از آن به مقررات «کمک‌کننده» دولت برمی‌گردد که شما را مجبور می‌کند وام‌هایتان را زودتر پرداخت کنید. اما در عین حال من فکر می‌کنم این مساله می‌تواند به این دلیل باشد که شرکت‌های ارائه‌دهنده‌ کارت اعتباری مجبورند مشتریان خوبشان را به پرداخت سریع وام فراخوانند پیش از آنکه به خاطر عدم پرداخت به موقع مشتریان بدشان نابود شوند. به هر حال زمان خوشی گذشته است. اگر شما درباره‌ موجودی‌ با تمدید مهلت پرداخت 15درصد نگرانید، ولی امید دارید که در اکتبر 2010 پیشنهاد جدیدی در صندوق‌ نامه‌ شما یافت شود، من پیشنهاد می‌کنم که امیدواری را کنار بگذارید و پرداخت را شروع کنید.

برای برانگیختن خودتان می‌توانید چنین فکر کنید: اگر شما یک موجودی با تمدید مهلت پرداخت 15 درصد دارید، این یک 15 درصدی است که شما برای هر دلاری که با زمین زدن اصولتان «سرمایه‌گذاری» می‌کنید، گارانتی شده است.

توجه: اگر شما واقعا در بدهی کارت‌های اعتباری فرو رفته‌اید، بعضی جاها ممکن است شما فکر کنید که بهتر است منصرف شوید و اعلام ورشکستگی کنید. من شخصا از چنین اقدامی بیزارم، چون نه تنها اعتبار مرا به فنا می‌دهد، بلکه به هر میزانی که این تصمیم، آگاهانه باشد، من آن را خلاف اخلاق می‌دانم، اما من این اشاره را کردم چون ممکن است بعضی از مردم واقعا به سختی در بدهی کارت‌های اعتباری فرو رفته باشند و شاید سعی کنند بدهی‌شان را بپردازند قبل از آن‌که ضربات تورم هر کاری را بیهوده کند.

3 - تا وقتی که وام مسکن، وام خودرو و بقیه‌ بدهی‌ها، نرخ بهره‌ ثابتی دارند، من هیچ کاری نمی‌کنم جز این‌ که حداقل پرداختی را داشته‌ باشم. (و اگر آن‌ها دارای نرخ بهره‌های متفاوتی هستند، من فکر می‌کنم که در اولین فرصت شما باید به بانک زنگ بزنید و بپرسید که باید چه کنید تا نرخ بهره‌ وام‌هایتان ثابت شود.) چیزی که مرا در برابر دیوانگی پولی برنانکه آرام می‌دارد این است که او در نهایت خانه‌ام را از من نمی‌گیرد. اکنون، احتمالا آب از سر من گذشته است، اما اگر هزینه‌های مطبوعات چاپی و وام مسکن ماهانه‌اندکی سر خم کند، ممکن است با میزان هزینه‌ای که من برای نوشتن می‌گیرم برابری کند.

4 - اگر شما هنوز دهه‌های کاری‌ای را در پیش رو دارید، من برنامه‌ای برای تهدیدی که می‌تواند تورم بالا برای شما ایجاد کند دارم. با انباشت سرمایه به صورت دارایی فیزیکی، یعنی مقداری کافی سکه‌ طلا و نقره که خانواده‌ شما را همیشه در هنگام خطر بالای جزر و مدها قرار می‌دهد.

برای مثال اگر قیمت دلار به 80 درصد الان نزول کند و قیمت‌ها در وال‌مارت 50 درصد بالا رود و قیمت گاز به 15 دلار بکشد، حقوق شما احتمالا نمی‌تواند سریعا با شما همراه شود. این جا است که انباشت شما از سکه‌ها به کارتان می‌آید و وقت آن است که آن‌ها را یکی یکی پایین بیندازید (بفروشید یا هر کاری دیگر) تا رسیدن به آن نقطه‌ای که شما استهلاک ناشی از دلار را تعدیل کرده‌اید. من خودم فروشگاه‌های محلی سکه را از مجموعه‌های «نقره‌ بنجل» خالی کرده‌ام. منظورم سکه‌های واقعی آمریکایی (بیست و پنج سنتی، ده سنتی و پنج سنتی) پیش از 1962 است که در آن واقعا نقره هست. به این طریق بقیه‌ آمریکایی‌ها می‌فهمند که چرا می‌توانند در گوگل سرچ کنند تا بدانند چقدر در اشتباهند که فرض می‌کنند روزی قیمت نقره ثابت می‌شود. من همچنین مقداری سکه‌ طلا دارم و حتی اگر به معاملات پایاپای برگردیم (توجه کنید که اگر شما از نقره استفاده کنید، معامله پایاپای نیست!) من با سکه‌های طرح قدیم آمریکایی که همگان آن را به رسمیت می‌شناسند، در تقابل با عقاب‌های آمریکایی یا هر چیزی، راحت‌ترم.

5 - در مورد تورم بالا، تنها دارایی دراز مدتی که باید نگرانش باشید دارایی‌های وابسته به دلار است. مشخص است که این دارایی‌ها شامل اوراق قرضه و البته سیاست‌های بیمه‌ عمر می‌شود.(به هر حال اگر شما برای همه‌ عمر در سود سهام با شرکتی مشترکید، همان‌طور که من و کارل در کتابی که به زودی منتشر می‌شود با هم شریکیم، هنوز کارهای زیادی هست که شما می‌توانید برای موقعیت خودتان بکنید. مثلا این که شما می‌توانید تمام موجودی نقدی اضافه‌تان را در این سیاست پمپاژ کنید سپس همه‌ آن را یک‌ جا قرض بگیرید و با آن سکه‌ طلا یا ملکی واقعی یا هر چیزی از این قبیل بخرید.) حال اگر قرار باشد که افت قیمتی فقط برای دلار اتفاق بیفتد، بازنشستگی شما هیچ مشکلی نخواهد داشت اگر شامل این ذخیره باشد، چون اشتراک قیمت‌ها سبب می‌شود که در هر افزایش قیمتی، همه‌ قیمت‌ها با هم بالا برود.

6 - بنابراین من فکر می‌کنم که پوشاندن فروریختن دلار واقعیتی ترسناک برای اقتصاد آمریکا خواهد شد. بنابراین به مجرد این‌ که شما نازبالشی از طلا و نقره ساختید، اگر در پی سرمایه‌گذاری بلندمدتی هستید که شما را از فروپاشی دلار محافظت کند، می‌توانید به چیزهایی مثل ETF بیاندیشید که شما را در بازارهای جهانی سهام معرفی می‌کند یا بازارهای آسیایی اگر گمانتان این است که آن‌ها آینده را در دست دارند.

7 - آخرین نکته اینکه شما باید سعی کنید بیش از یک محل درآمد برای خود ایجاد کنید. اگر و وقتی که اوضاع بد شد، شما نمی‌خواهید که کارتان را از دست دهید و نمی‌دانید که پرداخت چک بعدی را از کجا بیاورید. در حالت ایده‌آل شما دو یا سه سرمایه‌ در جریان با 10 درصد ثبات می‌خواهید، که این اطمینان را می‌دهد که اگر اوضاع بر شما بد شد می‌توانید از آن خیز بردارید. برای بعضی از مردم این بدان‌معناست که مسکن کوچکی برای اجاره دادن بیابند و یاد بگیرند که چه طور مستاجر پیدا کنند و چطور یک توالت را جابه‌جا کنند و چیزهای دیگر. در این صورت بعد از مرخص کردن اولین مستاجر با ذخیره‌کردن کافی سرمایه آن فرد می‌تواند هشت واحد دیگر را بخرد و بنابراین یک صاحب‌خانه‌ تمام وقت شود.

یا من دانشجوی سابقی را می‌شناسم که در کنار درسش سعی کرد که وارد گاراژهای فروش شود و چیزهایی را پیدا کند و آن‌ها را در سایت ebay دوباره بفروشد. اگر شما اندکی ذهنتان را زحمت بدهید و سعی کنید تا راه‌هایی را برای پول به‌دست آوردن امتحان کنید، می‌توانید چند روز تعطیل وقت بگذارید تا بسنجید که چقدر پول در هر ساعت می‌توانید کسب کنید.

مشخصا من نمی‌توانم به هر کس پاسخی جادویی بدهم. راه کسب پول در اقتصاد بازار این است که نیاز مشتریان ناکامل را تحت نظر بگیرید و آن را کامل کنید. آن‌چه من می‌خواهم بگویم این است که شما باید جست و جو را همین الان شروع کنید و بنابراین چیزهایی را تجربه کنید، یا حداقل تا زمانی که هنوز شغل معمولتان را دارید، برخی حوزه‌ها را تحقیق کنید. وقتی کار به جای خطرناک برسد، شرکت‌های معمولی قفل می‌کنند. هیچ کسی در آن زمان چیزی کرایه نمی‌دهد و شما باید بتوانید لااقل برای چند ماه کارگشا باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 11 قبل از ظهر  توسط حامد شیخ الاسلام  |