در این همیشه
جاری
دست بر رگرگ این سنگ
که غبار این همه سالش پوشانده
میکشم
و نرمی دستان تو را احساس میکنم
مادر سلام!
دسته گلی به همراه ندارم
تنها پروانههای پایین تپه را
صدا کردهام که بیایند
مادر سلام!
هوای این شهر
تو هستی
بادی که در این کوچه ها میدود
آفتابی که بر این خاک مینشیند
مادر سلام!
چه خوب شد آمدم
دلم تنگ شده بود
دلم گرفته و گرفته بود
یادت هست ؟
این صدای کوتاه ...
این دست گرفتار در بازوان مهربانت
و این ترنم اشک
که بسوی خانه ات روان است
آشنا نیست ؟
هر صبح که به نامت
نماز را ،
کتاب را ،
هجرت را مزمزه میکنم
یادت هست ؟
دلم گرفته و گرفته بود ...
اما مادر سلام !
پروانه ها آمده اند ...
میبینی رنگ در رنگند
جفت جفت ...
همه هستند و می آیند ...
گاهی که خیالی دور
گاهی که دلی رنجور
خسته از دستی
امان حوصله و صراحت
میبرد را
پناه تو ،
متن نیایش روزانه پروانه هاست
و صدایت
زنگوله یاد بادها ...
مادر سلام !
دلم گرفته و گرفته بود...
