به او که شبان تنهایی ام را تر کرد و باز با فروغ صبح چشمانم را نظاره کرد ... از من میپرسید از سکوت و خلوت و عشق ... و من جز ترا دوستت دارمی بیش نگفتمش ... و نگفتمش ...
برای او که از من است و دلارام سکوت شبهایم ... الهام بخش افسانه زندگی ام ...
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
که از حادثه عشق تر است ...
