نسنجیده حرفی گفت و نفهمیده حرفم رفت ... دوست داشت از تبار باران باشد ... و هیچ ندانست که باران خواب خوش نمیخواهد ... و هیچ نفهمید که با صدای باران باید زیست ، باید ماند ... باید ماند ! به دنبال سکوتم در فریاد شهر بود و نفیر نفرین دود ... بسته تر از بالهایم ،و من در خلوت خویش نگران، چرا نسنجیده حرفی گفت و نفهمیده حرفم رفت. و خواب گریه هایم تعبیر شد ... و ساقی من برای رفتنش راه نداشت ... خسته تر از پاهایم ،و من در خلوت خویش نگران، چرا نسنجیده حرفی گفت و نفهمیده حرفم رفت...
میترسم، مضطربم
و با آن که میترسم و مضطربم
باز با تو تا آخرِ دنيا هستم
میآيم کنار گفتگويی ساده
تمام روياهايت را بيدار میکنم
و آهسته زير لب میگويم
برايت آب آوردهام، تشنه نيستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پيشبينی کرده بودی که باد نمیآيد
با اين همه ... ديروز
پی صدائی ساده که گفته بود بيا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ يک ستاره بود!
خستهام ریرا!
غروب است
با آن که میترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد. (سید علی صالحی)

