زان یار دلنوازم شکریست باشکایت ...........گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس..............گویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا............سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی...........جانا روا نباشد خونریز را حمایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود......................زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم.....................یکساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست.............کش صد هزار منزل بیشست در بدایت
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم.....................جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ...................قرآن زبر بخوانی در چارده روایت