بعدازظهر ایام عید در خلوتی ناخواسته می اندیشم . به گذشت گذشته های عمر ، به حال و قال کنونی و به آینده ای نامده ...زیر لب زمزمه میکنم ...
نامدگان و رفتگان، از دو کرانه زمان
سوی تو می دوند، هان ای تو همیشه در میان
هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی، پرده ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی: آمدن تو شد جهان
آه که می زند برون، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو ، جامه در بَرم نعره زند که بر درم
آمدنت که بنگرم گریه نمی دهد امان
آه که میزند برون ! از سر و سینه موج خون ! ...
اینروزها برای من روزهای از نو ساختن است ... ساختن خود ، ساختن خانواده و ساختن میناسافت ... از نو میسازم ... بی آنکه روی کمک ناکسان حساب کنم ... بی آنکه از دستان نامردمان یاری جویم ...
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم ......... یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
اندیشیده بودم بیماری سخت من حاوی مصلحتی است از کائنات بزرگ الهی ... خانه نشینی و استراحت و آموختن آن مصلحت بود ... آموختن ، مطالعه و برنامه نویسی و برنامه نویسی ... اینروزها اعتماد بنفس از دست رفته را باز یافته ام ... و مانند گذشته کد نویسی میکنم ! آنهم با دات نت ! سریع و چابک ... خیلی خوب است ... خیلی احساس خوبی دارم ... احساس میکنم دوباره میتوانیم میناسافت را خلق کنیم ، دوباره بهترینها را برای بازار آماده کنیم ... برای بازاری که روزگاری در آن سری داشتیم و سامانی ...
می آییم ... در سال ۸۷ ، خواهیم آمد ... با بهترین پرسنل ، بهترین خدمات و محصولات را ارائه خواهیم کرد . میدانیم که میتوانیم ...

