|
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی |
|
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی |
|
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی |
|
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی |
|
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد |
|
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی |
|
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن |
|
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی |
|
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن |
|
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی |
|
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد |
|
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی |
|
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم |
|
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی |
|
چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت |
|
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی |
|
که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد |
|
به طپانچهای و بربط برهد به گوشمالی |
|
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را |
|
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی |
|
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی |
|
قلم غبار میرفت و فروچکید خالی |
|
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد |
|
گنهست برگرفتن نظر از چنین جمالی |
نوشته شده توسط حامد شیخ الاسلام در جمعه 1387/11/04 ساعت 5 بعد از ظهر | لینک ثابت |
